آه مادر چقدر غریبی تو!

در میان شهر خودت،مردمت، حتی خانه ات مادر

آه مادر چقدر غریبی تو!

مردم آن زمان نفهمیدندت مردم این زمان... نمیدانم؟!!!

نمیدانم چه شده؟ چرا نمی فهمند؟ چرا؟

این همه گناه چرا؟ این همه حماقت از چه؟

آه مادر چقدر غریبی تو!

هنوز نفهمیدم چرا؟ با آن همه حرفی که پیغمبر زد

و آن همه وصیت و ناله چرا باز هم نفهمیدند؟

مردم آن زمان را میگویم

نفهمیدند چه کردند! نه، فهمیدند!

اصلا نمیدانم، نمیفهمم فقط این را خودم دیدم

حرمتش را شکست آن نامرد

مردم این زمانه را میگویم

آه مادر چقدر غریبی تو!

وقتی همه گفتند علی ، فاطمه را برگو گریه کم کند

و حتی ناله بیت الاحزان را خرابه را، آن حسیر و آن ...

خرابش کردند، خراب...

وقتی صدای ضربه آن دست تمام قامت کوچه را پوشاند

چقدر برای حسن سخت شد مسیر برگشتن

و هیچ حرفی دگر نزد ...

سکوت تمام فضا را گرفته بود

گرفته بود و دیگر هیچ...

 


+ نوشته شده در 17 فروردین 91 | ساعت14:6 | توسط mahya Rad 18 یادگاری




 آمده ام

 تا بروم تا که دل بکنم

 از تو و عشق ...

 هر روز این جمله را

 تکرار میکنم تا که بگویم

 حیف که دلم میلرزد

 حیف که دلم سنگی نیست

 حیف که میشکند و باز عاشق است!!!


 نمی آیم

 اگر بیایم در خودم میشکنم

 که نه تورا دارم و نه ندارم

 میشکنم که تنهاییم را بشکنم


 نمی آیم

 هرچند که اگر هم بیایم

 تو خواهی رفت....


+ نوشته شده در 16 اسفند 90 | ساعت23:48 | توسط mahya Rad 3 یادگاری




امروز داشتم این آیه رو میخوندم

لن نؤمن لك حتّى نَرى اللّه جهرة

 

ما هرگز به تو ایمان نمـﮯ‏آوریم، مگر آنكه خداوند را آشكارا مشاهده كنیم.

 

یهویـﮯ یاد کنجکاوﮮ دوران کودکـﮯ افتادم و اینکه چه کنجکاوانه دنبال دیدن صورت خدا بودم

 

از بس توی کتابا نوشتن خدا رو توﮮ آفریده هاش جستجو کنید این حس کنجکاوﮮ هم از بین

 رفته ... چرا ...؟!!!


الان دوباره دلم خدا خواست ...

 


+ نوشته شده در 5 اسفند 90 | ساعت15:36 | توسط mahya Rad 6 یادگاری




امشب دل آسمان در هوای ظهورت چه بی پروا میگرید،

شب است و سكوت همه جا را فرا گرفته

تنها صدایی كه دل تمام منتظران را به سوی خداوندگار می برد

صدای قطرات باران عشقی است كه تنها

برای ظهورت این گونه آسمان را رها كرده و به زمینی قدم می نهند

تا جا پای قامت براندازه ات را ببوسند 

 نوید سلامتی گل محمدی را به تمام عاشقان تقدیم كنند

از بلندای این نیلگون احدیت فرشته ای را می طلبم

تا سلامی بر او فرستم وبه سویت پرواز دهم

امروز گذشت و چشم ها باز در انتظارت خیره به در ماندند 

 آسمان در عزای نیامدنت اشك هایش را نثار قدم هایت كرد

امروز گذشت و باز دل ها تنها برای سلامتی و ظهورت سلامی فرستادند

تا خداوند در برابر سلام های مخلوقاتش تو را تقدیم آن ها كند 

 ظهورت را به سلام آن ها ببخشد

تو ای منجی تمام بشریت ! از تو خواهانم ...

دل هایمان را كه زنگار گرفته ی گناهانمان است به بزرگی خالقمان ببخشی.

 


+ نوشته شده در 12 بهمن 90 | ساعت5:30 | توسط mahya Rad 5 یادگاری




 

 آمدم بنویسم از مسیح من از مسیح تو

آنقدر آه و ناله در سینه بود که

همه حرفهایم اشک شد ؛ جاری شد...

دلم را سوزاند و بغض ...

سرچشمه قلم را خفه کرد...

باشد وقتی دیگر ، روزی دیگر ؛ جای دگر ...



+ نوشته شده در 6 بهمن 90 | ساعت14:42 | توسط mahya Rad 5 یادگاری