پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود  

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد .

 

 

 پ ن : دیدم به عنوان اولین آپ بهتره چیزی رو که بنویسم هم اتفاقش حقیقت داره ؛ هم زیباست (از نگاه من) و هم5 شنبه است و این کار و خیلی 5  شنبه و جمعه ها کردم . دیدار با اونهای که هستن اما دیگه نیستن .

+ نوشته شده در 24 شهریور 90 | ساعت17:23 | توسط mahya Rad 4 یادگاری