امروز داشتم این آیه رو میخوندم

لن نؤمن لك حتّى نَرى اللّه جهرة

 

ما هرگز به تو ایمان نمـﮯ‏آوریم، مگر آنكه خداوند را آشكارا مشاهده كنیم.

 

یهویـﮯ یاد کنجکاوﮮ دوران کودکـﮯ افتادم و اینکه چه کنجکاوانه دنبال دیدن صورت خدا بودم

 

از بس توی کتابا نوشتن خدا رو توﮮ آفریده هاش جستجو کنید این حس کنجکاوﮮ هم از بین

 رفته ... چرا ...؟!!!


الان دوباره دلم خدا خواست ...

 


+ نوشته شده در 5 اسفند 90 | ساعت15:36 | توسط mahya Rad 6 یادگاری




امشب دل آسمان در هوای ظهورت چه بی پروا میگرید،

شب است و سكوت همه جا را فرا گرفته

تنها صدایی كه دل تمام منتظران را به سوی خداوندگار می برد

صدای قطرات باران عشقی است كه تنها

برای ظهورت این گونه آسمان را رها كرده و به زمینی قدم می نهند

تا جا پای قامت براندازه ات را ببوسند 

 نوید سلامتی گل محمدی را به تمام عاشقان تقدیم كنند

از بلندای این نیلگون احدیت فرشته ای را می طلبم

تا سلامی بر او فرستم وبه سویت پرواز دهم

امروز گذشت و چشم ها باز در انتظارت خیره به در ماندند 

 آسمان در عزای نیامدنت اشك هایش را نثار قدم هایت كرد

امروز گذشت و باز دل ها تنها برای سلامتی و ظهورت سلامی فرستادند

تا خداوند در برابر سلام های مخلوقاتش تو را تقدیم آن ها كند 

 ظهورت را به سلام آن ها ببخشد

تو ای منجی تمام بشریت ! از تو خواهانم ...

دل هایمان را كه زنگار گرفته ی گناهانمان است به بزرگی خالقمان ببخشی.

 


+ نوشته شده در 12 بهمن 90 | ساعت5:30 | توسط mahya Rad 5 یادگاری




 

 آمدم بنویسم از مسیح من از مسیح تو

آنقدر آه و ناله در سینه بود که

همه حرفهایم اشک شد ؛ جاری شد...

دلم را سوزاند و بغض ...

سرچشمه قلم را خفه کرد...

باشد وقتی دیگر ، روزی دیگر ؛ جای دگر ...



+ نوشته شده در 6 بهمن 90 | ساعت14:42 | توسط mahya Rad 5 یادگاری




 

 اگر قرار ملاقاتی با تو ندارم

 از تقویم نمی پرسم :

                     امروز چند شنبه است ؟

 اگر دلتنک شوم از  دلم نمیپرسم :

                         چه مرگش است ؟

 اگر گم شده ام از هیچ پاسبانی نمیپرسم :

                                                                        اینجا کجای دنیاست ؟

 اما ؛ اما ؛ ...

 همیشه با تو وعده دیدار بعدی میگذارم

                        پس ؛ امروز سه شنبه است

 دلم همیشه تنگت است چرا ؟!

                       فقط باتو سخن گفتن آرامش میکند

 به امید دیدارت هست که ؛

                       را خانه ات را از برم

 

دوست داشتی نگاهی به ادامه مطلب بکن


+ نوشته شده در 6 مهر 90 | ساعت22:11 | توسط mahya Rad 7 یادگاری




 

پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود  

دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت

وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت

می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو

گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد

كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد .

 

 

 پ ن : دیدم به عنوان اولین آپ بهتره چیزی رو که بنویسم هم اتفاقش حقیقت داره ؛ هم زیباست (از نگاه من) و هم5 شنبه است و این کار و خیلی 5  شنبه و جمعه ها کردم . دیدار با اونهای که هستن اما دیگه نیستن .

+ نوشته شده در 24 شهریور 90 | ساعت17:23 | توسط mahya Rad 4 یادگاری